www.bamdadiha.blogspot.com
فرامرز سلیمانی
با مدادی-٨
:
از حوالی آتش
باز بر آمدی و سیاوشی
در این حوالی کسی هزار سال سوکوار آمد شد تو شد
و بسیاری افرا و سا ر
که غروبی بر چارچوب در نشست
و دریچه یی به خاموشی
شب را لیس می کشید
از آسمان تندر و باران
کجا کنایه می کند حجاب تاریکی که بر خانه می گسترد ؟
و باز بر آمدی به باران و تندر
بر این عزیمت اگر نبودی
ما را چه وقت
باز گفتن راز تو بود ما را چه راز ؟
و در سکوت و سیاهی
از کوچه گذشتیم
و پیکر سیمین تو مهتابی را می شست
ما در نظاره نشستیم
و ما در نظاره تو نشستیم و عاشقانه خواندیم
لس آنجلس,اوت دوهزار



No comments:
Post a Comment