www.bamdadiha.blogspot.com
Faramarz Soleimani:Bamdadi-1
فرامرز سلیمانی
بامدادی-١
برای احمد شاملو ی شاعر
:
دستی به مرهمی به زخم می نهد و
چشمی به خشم به خنجر دارد
شاعر
امروز وقت پریدن چه زیبا بودی
و سرو در ادامه ی نعنا می آمد
کجاییم ما میان آن همه و این جا
که واژگونه ی باد
به سایه ی و حشی تاج الملوک می تنیم
گفتی پرواز زیباتر بود یا تماشای افق به سفر رنگین کمان
امروز وقت پریدن چه زیبا بودی
و این بار مثل پار و پیرار من جامه ی نوی بر تن تو می پوشم
وقتی که می نویسی
باید که بخوانی به فاصله ی کلید و قفل
و آوازت که به خارا و موج گره می خورد
اقیانوس آخر را بر نقشه ها می خواند
نقا ل قول و غزل
باز می گفت این جا سه تاری به جای سیتار بنواز / و
و این جا پس از همین نقطه می آغازد
و اکنون از دم پس از اکنون
و آدم هایی از گذشته می آمد بی حرفی و بیش
پس ما چگونه عاشق می شدیم که آن یار کهن را عاشق شدیم
آن چهره ی غباری را پشت هاله ی آفتابی
که سرک می کشید از دریچه ی باز بامدادی
و باز اکنون بود و آبی بود
و باز این جا دیگر بود و جا نبود
کسی کجاست که خواب انزوا را بیاشوبد
و جهان در چشمان آبی ی تو بیدارمی شود
بر درکوبه تقه یی و کسی که پشت در خفته بود رویایی آشفته بود
که کابوس دلقکان را بر آشفت
زندانی چهار فصل درد تنها چهره ی زخم و خنجر را باز می گفت
و سرو در ادامه ی نعنا بود
یک قمری نر به روی صنوبر فحلی نشست
و پرنده ی صدفی در چشمه ی برقی شیرین تن شست
شر شر شرور آفتاب و شار بلند آبشار
و تک پاره های جریده ی شریفه
با چسب و گا رسه و آب قند و حروف سربی و عسل
و کارخانه های مقوا کردن کتاب
حرف توی حرف می آمد
و منگنه و سانسور و ز هر -در تبعید هم
دیو سفید نقالی بود
و سرو در ادامه ی نعنا کنار نسترن می خواند
سنتور بود یا بوی عود می آمد
که راه گم شده بود
یا گم به راه می رفت
و توفان طرف بیشه را گرفته بود و گلستان
و راه گویا بیراه بود اگر که راه نبود
نقا ل واقعه خواب گذارها و خوان ها را می دید و گذر خان ها را
در عمق خاموشی و فراموشی
باز به ناایمان تو خدشه آمد به ناز مادر زمین
گفتی برای چه می نویسد گفتم تا که زیبا شود
تا که نویسا شود
همواره راهوا ر را سد می بستند
همو اره راه هموار می شود پیش پای کسی که گام بهاری می گذارد
به جست و جوی تو همه بامدادان جهان را بر آمدیم
مرده ماه بدی بود
هم از آغاز همه ی آفتاب ها و آتش
جان جوان تازه می شوی
به ناموس جوانه گی
وقتی که از مرداد و ما می گذری
بی که با ر بهاری را بگذا ری
شعر همه از عاشقی ست
و تو عاشق ترین شاعران جهانی
و پرستویی که در پناه بام آشیان کرده است "
با آمد شدنی شتابناک
خانه را
"از خدایی گمشده لبریز می کند
و شعر آوای آبشار است و خارایی
به بامداد با موج زاده می شوم
و با موج می نالم
تن مرا بر بالش بنشانید
و خاکستر مرا بیافشانید
بر آب ها و موج
وقت پریدن امروز چه زیبا شده بودی
و باز می پرسیدی
کجاییم ما که رویای جهان دارد پیش روی ما تمام می شود
آن روز ها که از با مداد آمدم تو را می خواندم در بیست ساله گی هام
این روز ها از آواز بی دریغ آفتاب گذشتی
گفته اند که "
برای دوست داشتن
دو قلب باید داشت
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند
و من می گویم
قلب سومی که کینه بورزد
تا کینه جویان آماج تیرهایش نگیرند
*"برای دوست داشتن قلبی باید
روزی با موج و خارا و باران می ایی با آبشار و آفتاب از فرای دریایی
از سپیده و مه اقاقی می بارد
و اقاقی شانه می تکاند
از سپیده و مه
روزی با اقاقی می آییم و تو را می نگریم که در شبی بی بامداد از ما گذشتی
چه زیبا شده بودی
وقت پریدن
امروز
و آواز تو که در آبی های خاکستری آواره مانده بود
در سایه مان گذاشت
با واژه بنواز
!غول زیبا
ما بی تو ساده ایستاده ایم
دستی به مرهمی به زخم می نهد و
چشمی به خشم به خنجر دارد
شاعر
برکه , ٢٤ جولای دوهزار تا لس آنجلس , ٧ اوت دوهزار
-----
* فرامرز سلیمانی:قلب ها , مجله فردوسی, شهریور ١٣٤٠ *



این شعر بامدادی به دعوت کانون سخن لس انجلس به یادبود زنده یاد احمد شاملو در آگست ۲۰۰۰ خوانده شد و برای نخستین بار در مجله سیمرغ به چاپ رسید
ReplyDelete