www.bamdadiha.blogspot.com
فرامرز سلیمانی
بامدادی-٣
:
می روم اما می ما نم
گذرگاهی که بر آبشار می گذارم
از رنگین کمان و موج می گذرد
می روم وباز می گردم و می ما نم
و تو راه های جهان را رفتی به گام های زخمی ت
بید زار کنار رود بیدار بود و تازیانه بر تن سرباز بلوچ
انگشتان نازک رنج در هریس قالی می بافت
یا در مشهد بر کلید سیاه و سپید می رقصید
و تو به راه های جهان عاشق شدی
رویارویت می نشینم بر صندلی های شکسته ی لهستانی
سربازان قدرت از پشت پنجره می گذرند
سایه ی بلندشان بوریای عصر را هاشور زده است
و تو کلامی در بند را در کاسه ی دستان مان پنهان می کنی
و ما نام عزیز تو را به فرزندان مان می سپاریم
همه ی راه ها را به گام هات سفتی غول زیبا
و جهان بر نقشه ی عشق پیدا شد
لس آنجلس , مرداد هفتاد و نه



No comments:
Post a Comment