www.bamdadiha.blogspot.com
فرامرز سلیمانی
بامدادی-١٢
:
ما همه در راه بامداد می خندیدیم
تا گریه ها مان را پنهان کنیم
آخرین آواز قمر
و آن قمری جوان که بال می زد پیش از پرواز
در شام و شبان شاعری
نه شور و شتاب
شراره یی تسلیم نمی شود
زیرا نمی شکند در درون و آینه و باغ
با رو و برج بالا بلند می ماند
بازیار و کبوتر و قلعه هم
و سرابی که از سر گذشت بی که راه بنماید
و راهبری که بی سر راه می سپرد
از راه بامداد می رفتم شب را با تو شبانه ها
تا جنگل و آتش با پای افق
که گریه ها مان را پنهان می کرد و پنهان می گریست
لس آنجلس, مرداد هفتاد و نه



No comments:
Post a Comment